تبليغاتX
اینجا همه رنگها به او ختم می شود

چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهائیست .ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشائیست

مرا در اوج می خواهی تماشا کن.تماشا کن.دروغین بودم از دیروز.مرا امروز تو حاشا کن.

در این دنیا که حتی مرگ نمی گرید به حال ما.همه از من گریزانند .تو هم بگذر از این تنها .

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم .دلم چون دفتر خالی قلم خشکیده در دستم.

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم .به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟

رفیقان یک به یک رفتند .مرا با خود رها کردند.همه خود درد من بودند.گمان کردند که همدردند.

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند .به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند.

در این دنیا که حتی مرگ نمی گرید به حال ما.همه از من گریزانند .تو هم بگذر از این تنها .

نوشته شده توسط سلطان غم در 2:7 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم فروردین 1386

بازم شب شد .یه شب مثل همه شبای دیگه م

امشب یه شبه .تاریکه .سرده . طولانیه .ترسناکه ...اینم یه شبه درست مثل شبای دیگه م .درست مثل اون وقتها که از شدت درد به خودم می پیچیدم و روی زمین مچاله می شدم .اما اینوضعیت اذیتم نمی کرد .نمی دونم چرا !!! شاید چون تو بودی .آخه مگه تو کی بودی که با صدای تو اون همه درد و تحمل کردم؟ دردی که نمی زاشت یه لحظه چشمام خواب بره اما صدای تو می شد  یه آرامبخش و منو خوابم می کرد !!!تا حالا به این فکر کردی که مگه تو کی هستی .چه فرقی با بقیه داری ؟چرا هر کاری با دلم می کنی بعد اینکه فرسنگها ازت فاصله می گیرم و تو رو توی ذهنم خط می زنم بازم وقت تنهاییم اولین تکیه گاهی که به یادم می افته شنیدن صدای تو ه ؟میدونم دیگه نباید اینا رو بگم .اما خوب اشکال نداره به تو که نمی گم واسه دل خودم می نویسم .دیگه هیچ وقت به تو نمی گم اینا رو .من خیلی وقت پیشا مردم.واسه خودم.واسه تو.واسه اطرافیانم.خیلی وقت پیشا ازت خدافظی کردم گفتم من دیگه مردم.اما اگه اینقدر موفق نبودم  که برم  حدااقل میتونم که وانمود به مردن بکنم .دلم نمی خواد دیگه منو زنده احساس کنی .فکر کن که این روح منه که برگشته و امشب مثل همه شبای دیگه دلش واسه روح تو تنگ شده.شایدم دل تنگ هر دوتامونه .البته نه روحامون .دل تنگ همون جسمایی که تنهاشون گذاشتیم و به شکل روح ازش اومدیم بیرون .دل تنگ یه خاطره گنگ و مبهم که ازش جز صدای خنده هایی دور چیزی نمونده .دل تنگ یه دلتنگی قدیمی و ریشه دار که خیلی وقته واسش لباس مشکی گرفتم و تنش کردم .

بین من و تو فاصله غوغا می کنه
یاد حرفای قشنگت منو رها نمی کنه
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی
تو فاصله با هم یکی شدین .من و پاهام به رسیدن نا امید
کاش می شد می رسیدم تا بدونم تو و فاصله به هم چیا می گید ...!!!

نوشته شده توسط سلطان غم در 3:24 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم فروردین 1386

چه شبایی تو اتاقم واسه تو نامه نوشتم .جای تو نامه رو خوندم آخر از نامه گذشتم ...

شاید این نامه رو تا آخر عمرت نخوونیش.ولی مینویسمش برا دلم برا اطاق خالیم برا اینکه بدونم تنهام و دارم به تنها موندنم اسرار میکنم.تو این مدت فقط با خاطراتت که تو هر گوشه ی این اطاق خالی جا خوش کرده زندگی کردم.نمیدونم چرا نمیخوام فراموشت کنم دیوونه تو اصلا کجایی حتی برا یه لحظه هم که شده به من فکر میکنی؟میدونم این اطاق خالی که یه دنیا توش جا میشه واسه تو کوچیک بود.میدونم این اطاق خالی نمیتونست خورشید رو برات به مهمونی بیاره و تاریک بود.میدونم این اطاق خالی....... من تو این مدت  هرچی دیده بودم نوشتم تازه بعد خوند ن نوشته هام فهمیدم خاطراتت هم باهام قهر کرده .باور نمیکنی چقدر منتشون رو کشیدم تا دوباره با هزار شرط و شروط منو بخشیدنوبه اطاق خالی برگشتن.با تمام وجودم دارم خودمو زندانی خاطراتت میکنم... ولی خودمونیم خاطره هات با معرفت تر از خودتن!!!حالا دوباره با وجود تنهایی شدیدم نمیخوام لذت با خاطراتت بودن رو از دست بدم .ولی بدجوری درگیرم با خودم،با مغزم،با دلم،با ذ ره ذره ی وجودم درگیر شدم .دارم کم میارم دارم عهدم و که با خاطره ها بستم میشکنم.

واسه همین منتظر یه سری اتفاقات تو این روزا باش:

یا خودت رو هم میارم پیش خاطراتت یا خاطراتت رو هم تیپاکس میکنم پیش خودت 

 

نوشته شده توسط سلطان غم در 4:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم فروردین 1386

خدایا دارم میام پیش خودت

 یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام..
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. اخه میدونی من اینجا

خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی

نباشه. وقتی همه چیز حل شد 

تو هم بیا اونجا. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. اخه میدونی من

اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.فکر خوبیه. منم خیلی

تنهام....

یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم.

اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .فکر خوبیه . منم خیلی

تنهام....

حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون

خوشحالم میکنه اینه که هنوز

 نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام    ...

 
***********************************                    

ای خدا جرم من چی بود ؟
چرا سرنوشتم اینجوری بود ؟
بگو تا کی باید بسوزم؟
نگو که قسمتم نبود!!!
بهش نشون بده که هستی ...
این آخرین ترانمه
خودکشی راه چارمه
دارم میام پیش خودت
این آخرین گناهمه....!!!
فقط یه چیز ازت می خوام تقاصمو بگیری و بعد مرگم عین من به سرش بیاری و ...

این آخرین ترانمه


خودکشی راه چارمه


دارم میام پیش خودت


این آخرین گناهمه....!!!



نوشته شده توسط سلطان غم در 11:7 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم اسفند 1385

گریز ناگزیر

خیلی دلم برای روزای بچگیم تنگ شده !چی می شد چشمامو می بستم بازم برمی گشتم به اون روزا؟روزایی که بزرگترین غمم خراب شدن مداد رنگیام بود.با یه شهر بازی رفتنم انگار همه دنیا رو بهم می دادن . عجب روزای خوبی بود ! چه زود اومدم تو دنیای آدم بزرگا . توی این دنیای جدید هنوزم مداد رنگی هست اما این دفعه مداد رنگیا جاندارن نفس می کشن .همه جاشم شهر بازیه .این دنیا زیاد با دنیای بچگیم فرق نداره تنها فرقش اینه که قبلا"ها منم می خندیدم اما الان بقیه می خندن و من نگاه می کنم ...من فکر میکنم .به دلیل خنده اونها و سکوت خودم فکر می کنم .نمی دونم دنبال چی می گردم .شاید دنبال نوزدهم اسفند ماه یک سال قبل .تولد تو بود تویی که واسم انگیزه نفس  کشیدن بودی ...!!! اون روز تو نوشتی:
                       برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی 
                       ببر با خود منو تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی...
مگه نبردم ؟مگه نگفتم ؟تو چی گفتی ؟قرار شد اسفند ماه سالهای بعدش با هم  چیکار کنیم ؟می دونم دیگه قول و قرار معنی خودشو از دست داده .دیگه تو فرهنگ لغتت خطش زدی .ولی هنوز تو دیکشنری مغز من خیلی چیزا پاک نشده و می شه براش معنی پیدا کرد.خیلی تلاش کردم  پاکشون کنم  .با خودم عهد کردم پاکشون کنم و جاشونوبا نفرت از تو  پر کنم چرا کاری می کنی که عهدمو با خودم بشکنم؟چرا چشمات همه جا دنبالمه ؟چرا امروز کاری کردی که بازم به دنیا شک کنم ؟بزرگترین گناه دادن دوباره  یه دنیا امید به یه آدم نا امیده که می دونه دوباره این امید رو ازش می گیری .می دونستی اینو ؟پس دوباره برای همیشه برو و بزار تو دلم برای تویی که رفتی حسرت بخورم نه  تویی که  یه بار دیگه منو به مرز نابودی می بری .دیگه نمی خوام یه اسفند ماه دیگه به یه حماقت دیگه بخندم !!!
 چشمامو به روی همه چی می بندم حتی  چیزای خوبی که داشتم .گوشهامو می گیرم تا صدای اون خنده های از دست رفته رو نشنوم چون میدونم وسوسه دوباره خندیدن دوباره نفس کشیدن  فریبم می ده .پس گوش کن دنـیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا با توم : من دیگه دستتو خوندم دیگه دنبال چیزی نمی رم که مجبور باشم به خودت برگردونم.اینجا تو این اتاق سرد و تاریک یه دنیا دیگه برای خودم  می سازم دنیایی که توش فقط اجازه داشته باشم عاشق دیوارای سفیدش بشم نه کس دیگه .این دفغه من تو رو شکست می دم چون نمی تونی این دیوار هارو که عاشقشون می شم ازم بگیری .نمی تونـــــــــــــــــــــــــــــی!!!

به تو از دور  می نویسم به تو ای همیشه در یاد
ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد
وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود
زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود
وقتی از آزار پاییز برگ و باد هم گریه می کرد
قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو
به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد
که به عشقت چو رسیدم کار من به گریه افتاد
ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم
ای تو یارم از گذشته یادگارم
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
در گریز ناگزیرم گریه شد معنای لبخند
ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پل های پیوند
در عبور از مسلخ  تن عشق  ما از ما فنا بود
باید از هم می گذشتیم برتر از ما عشق ما بود

نوشته شده توسط سلطان غم در 1:12 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم اسفند 1385

اگه من خدا بودم

من اگه خدا بودم

              شهر بم هرگز نمی لرزید

                  نیمه شب اون غنچه نوزاد از نگاه مرگ نمی ترسید

من اگه خدا بودم

               مادرای دجله خونین نمی مردند

                   از فرات سرخ آلوده نو عرو س ها ماهی مرده نمی خوردن

من اگه خدا بودم

               دخترای اورشلیم و غزه جای حکم تیر و نارنجک ترانه مینوشتند روی دیوار

                   هر کسی جای خدا بود شاهد این روزگار و این زمین زار

                   دست کم معجزه ای می کرد برای بچه های بی کس و بیمار

                   اگه کفر ه کلام من یکی حرفی بگه بهتر

               وگرنه بازی واژه نمی بازم من کافر

               صدای زنگ بی رحمی سر هر کوچه و برزن

                   به گریه می رسه از درد دل سنگ و دل آهن

                   اگه دیوار کجی ها رفته بالا تا ثریا

                   دست معمار خدا بود خشت اول من و ما

                  چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این می شد

                   خدا می رفت و یه مادر پرستار زمین می شد ؟

                    اگه کفر ه کلام من یکی حرفی بگه بهتر

               وگرنه بازی واژه نمی بازم من کافر...   
                       

      با خودم عهد بسته بودم که دیگه  دل تنگیهامو نیارم اینجا اما شکستم عهدمو
      باز بارون اومد .هوای منم بارونی شد منو کشوند پای سیستم  . 
      دیگه از این هوای بارونی از این دل بارونی از این چشمای بارونی خسته م.
      مدت هاست که تو حسرت یه روز آفتابیم .مدتهااااااا              

 

 

 

نوشته شده توسط سلطان غم در 1:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم اسفند 1385

چشمها را باید شست

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !......... گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !.............. گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !............. او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:ديوانه باران نديده
نوشته شده توسط سلطان غم در 1:16 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم اسفند 1385

3 ثانیه

بهم گفتی ، 


 

کی میای پیشم ؟!


 

گفتم : سه ثانیه بعد از اینکه بگی .

 

گفتی ،

کی از پیشم میری ؟! 


 

گفتم : سه ثانیه قبل از اینکه بگی ! ... 


 

من دارم  می رم ،


 

خداحافظ 

نوشته شده توسط سلطان غم در 3:25 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

ده ثانیه به انتها

یعنی این شمارش ۱۰ تایی معکوس کی تموم می شه ؟اصلا" تموم می شه ؟

ده ثانیه تا انتها ،پایانی بی سر و صدا

بی خبر از هر شب و روز ،من و یه شمع نیمه سوز

یکی گذشت از ثانیه ،نه تای دیگه باقیه

ای کاش تو لحظه ای که رفت، می دیدمش یه بار دیگه

اون دور بود و تو حسرت ثانیه ها که می گذشت

ای کاش تو این یک ثانیه بی بودنش نمی گذشت

ساعت می گه دو ثانیه، هشت تای دیگه باقیه

یه عمر نشستم منتظر، کی می گه اینا بازیه ؟

ساعت بازم بهم می گه سه ثانیه رفته دیگه

خبر داری چه زود گذشت؟ مونده فقط هفت ثانیه

هی با خودم گفتم میاد، امیدتو ندی به باد

داد می زدم پس کی میاد ؟کسی جوابمو نداد

من موندم و دو ثانیه، ازم فقط این باقیه

ثانیه ها پشت سر هم رفتند تا شش و هفت و هشت

لحظه تو گوشهام داد می زد: هشت ثانیه ازت گذشت

من موندم و دو ثانیه، ازم فقط این باقیه

هنوز نشستم منتظر، چشم امیدم ساقیه

آی ای خنک باد سحر، واسش ببر تو این خبر

بگو که من تا آخرین، خیره بودن چشام به در

ثانیه نهم که رفت، مونده فقط یک ثانیه

سرت سلامت نازنین، از من یه لحظه باقیه

قسمت نشد ببینمت، شاید که لایق نبودم

منتظرت بودم ، یه وقت نگی که عاشق نبودم

ثانیه ده گل یاس، راحت شدم دیگه خلاص

آزاد شدم بیام پیشت، بی واهمه، بی هیچ هراس

قشنگترین ثانیه ها این ده تا بود که زود گذشت

رویای شیرین بود اونا، چون با خیال تو گذشت 

نوشته شده توسط سلطان غم در 11:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

پروردگارا

شبها كه همه مي خوابند مطمئنم كه تو بيداري و مراقب دنيايي.چشمهايم را كه مي بندم دلم شور نمي زند،خاطرم جمع است . مي دانم كه هستي بالا سر همه چيز و همه جا.خيالم راحت است چون همه چيز روبه راه است چون تو رو به راهش مي كني

براي اينكه تو خدايي، يك خداي بزرگ بي نياز.....

 

نوشته شده توسط سلطان غم در 3:18 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

عجب شبیه امشب

وااااااااااای چرا این چند شب اینجوریه یکی از یکی بدتر ؟خدایا من امشب دل یه نفرو شکستم اما خودت که بهتر می دونی فقط و فقط به خاطر خودش بود . به خاطر چی یا به خاطر کی این کارو کردم ؟هر چی فکر می کنم فقط و فقط خودش .خدایا به اون قدرت  بده  تا آرامش داشته باشه به منم قدرت بده فراموش کنم و بتونم با آرامش در رو به روی اونی که در می زنه وا کنم.
اینم اون آهنگی که اون شب برام گذاشتی گفتی حرف دلته:

دورم از تو اما با تو لحظه ها رو زنده هستم
بازم از تو پرم از تو واسه تو رویای خسته م
خوبه دیروز با تو هر روز از تو با خدا می خونم
تو خیالت توی حالت باز توی کما می مونم
دورم از تو اما با تو لحظه ها رو زنده هستم
بازم از تو پرم از تو واسه تو رویای خسته م
تا وقتی کنارمی می مونم
تا وقتی بهارمی می تونم
دیگه طاقت دوریتو ندارم
دیگه نمی تونم نمی تونم
غربت این لحظه ی خسته  راه خنده هامو بسته
کمر گیتار عشقم زیر بار غم شکسته
شب یلدام ساکت و سرد
حسرت شب خالی از درد
تا که دق نکرده رویا
تو رو جون لحظه برگرد برگرد برگرد...





نوشته شده توسط سلطان غم در 1:9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

××××

love

سلام بچه ها حالتون چطوره ؟ولنتاینتون مبارک .امیدوارم این روز رو در کنار کسی سپری کنیدکه دوسش دارین .اونی که نفستون به نفسش بسته ست .واسه منم دعا کنید که ولنتاین سال دیگه هم با اونی باشم که حضور رنگیش تو زندگیم یه جور نعمته .واسه حرف آخر هم اینکه :خدایا منو ببخش اگه نا خواسته دلی رو شکستم .بهم قدرت بده بدست بیارم چیزی رو که بهش نیاز دارم و یه دل دریایی بده به اونی که فکر می کنه من بازیش دادم تا بتونه گناه نکرده منو ببخشه .همین .التماس دعا...

نوشته شده توسط سلطان غم در 0:7 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385

برای nini

اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش

اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمرم

اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

منو ببخش اگه تو رو می سپرمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

نوشته شده توسط سلطان غم در 11:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385

dozet davam atitam

امشب من تنهام تنها تر از همیشه .تو داری می ری .خوب می ری مسافرت من چرا اینجوری می کنم ؟داری می ری تفریح تو چرا اینجوری می کنی ؟ما اصلا " چرا اینجوری می کنیم ؟چرا اینقدر دلمون گرفته ؟مگه چی شده حالا ؟اصلا" من و تو چرا دیونه شدیم ؟نمی شد عاشق همدیگه نباشیم تا اینقدر دیونهگی نکنیم ؟الان این آهنگ واست گذاشتم .می دونم آخرش هم من رو از پا در میاره هم تو .دیونهههههههههههههههههههههههه دوسسسسسسسسسسسسسست دارررررررررممممممم.

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشای سیات .زنجیر دلت دستمو بسته

شاید یه حسود چشممون زده بگو کی ما رو تنهایی دیده

...

نوشته شده توسط سلطان غم در 11:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم بهمن 1385

دستم به تو نمی رسه از من که گذشت .عوضشو از خدا بگیری.

 خیلی دلم گرفته خیلی دیگه مثل قدیما حتی گریه کردنم دردی ازم دوا نمی کنه .نفسم بالا نمیاد .بازم نمی گم خدایا من مشکل بزرگی دارم می خوام بگم مشکل من من خدای بزرگی دارم اما عجیبه اینم دیگه آرومم نمی کنه .خیلی سختمه نفس کشیدن .آخه خدایا تو که این همه به فکر مایی چرا وقتی می خوای ما رو بفرستی این دنیای لعنتی ازمون نظر خواهی نمی کنی ؟چرا یه بار نمی پرسی تو راضی هستی اینجا زندگی کنی یا واسه هر نفسی که میاد و می ره زجر می کشی؟ چراااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟دوست دارم برم .اینقدر برم که نه کسی منو بشناسه نه من کسی رو .اما کجا ؟این انسان زمینی کجا دست از سر من و دلم بر می داره ؟کسی نیست بفهمه این چیزی که باید این همه درد و تحمل کنه اسمش دله ؟کسی نیست بفهمه این دل داره سر ریز می کنه دیگه جا نداره !!!کسی نیست دلش به حالم به رحم بیاد ؟یه بار که تو اوج خو شی ام با کله منو پرت نکنه رو زمین ؟نیست ؟آخه چرا ؟یعنی نمی شه دنیا به این بزرگی یه نیم متر جاشو واسه داشتن آرامش به من بده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط سلطان غم در 10:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم بهمن 1385

سنگ

یه روز دل نشسست فکر کرد گفت من هم ازین به بعد سنگ میشم.سنگ شد. رفت نشست پیش بقیه سنگا .ولی...

عاشق یکی از سنگا شد!

نوشته شده توسط سلطان غم در 0:8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم بهمن 1385

چرا؟

براي شکستن یه  دل يه لحظه وقت کافيه اما براي اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت پيدا نکني مي شه بعضي ها رومثل اشک از چشمات بندازي اما نميتوني جلوي اشکي را بگيري که با رفتن بعضي ها از چشمات جاري بشه.

چرا همیشه دو دو تای من چهار تا نمی شه ؟چرا همیشه اشتباه از آب در میاد ؟چرا نمی شه حتی یه شب با فکر اینکه یه بار درست زدم به هدف خوش باشم ؟چرا تا میام یه نفس راحت بکشم game over می شم فورا"؟ یعنی دنیا به این پر شکوهی و بزرگی حسادت می کنه به یه روز آرامش من ؟

 

نوشته شده توسط سلطان غم در 9:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385

دریایی

خدایا من می خوام دوباره دلمو  به دریا بزنم مثل همیشه هوای دلهای دریایی رو داشته باش            

نوشته شده توسط سلطان غم در 11:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385

درد

صبر کردن دردناک است .                        کدومش ؟ 

فراموش کردن دردناک تر است .

ولی اینکه ندانیم باید صبر کنیم یا فراموش نماییم ...

                                           " از هر دوی آنها دردناک تر است "

نوشته شده توسط سلطان غم در 11:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم بهمن 1385

بارون

                           یادته شنبه شب که بارون می اومد اس ام اس زدی چی گفتی بهم ؟

                                                          بارون

     اگه صدامو می شنوی بدون دلم تنگه برات ...

     باز دیشب تو کوچه  تنگ و تاریک خاطره هام قدم زدم

     دوباره یادت اومد تو ذهنم و یش خود از اسم تو دم زدم

     دوباره یادم اومد اون لحظه های بی کسیم با تو بودم

     زیر بارون و ترانه ای از عشق تو سرودم

     اما نه قلب تو دریاست هنوزم به یادم هستی

    می دونم تو هم غریبی حالا هر کجا که هستی

    تو اگه صدامو می شنوی بدون دلم تنگه برات

    بگو تو هم  هر شب به یاد من بارونی می شه گونه هات

    بگو هنوزم دل تو طاقت دوری نداره

    بدون هنوز شاخه های گل تو رو به یاد من میاره

    دیگه حتی قاصدک هم از تو پیغامی نداره

    هیچکی نیست منو بفهمه سر روی شونه م بزاره

    من غریبونه نشستم چشم به راهت تک و تنها

    چه کنم وقتی که نیستی منم و دنیای غمها

    هنوزم شاخه های گل تو رو یاد من میاره

    اشک چشمام حلقه بسته .چشمام تا سحر بیداره

 

 

نوشته شده توسط سلطان غم در 10:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم بهمن 1385

یعنی چی می شد ؟

من که یه بار مزه شو چشیدم چرا قبول نکردم یه بار دیگه اعتماد کنم ؟!!!شاید هم دل اون نمی شکست هم من به آرامش می رسیدم ...

رنج من و رنج تو قصه عشق من و تو تموممه

حرف نگفته ای نمونده بین ما حرفامونم تمومه

طاقت موندن ندارم به انتظار لحظه رفتنم

اما همیشه یادمی منم همیشه یادتم

منی که یک عمر ه فقط زندونی یه عادتم  

وسوسه یکی شدن هنوز تو احساس منه

هنوز واسه دیدن تو قلب کوچیکم می زنه

اما عزیزم چاره مون رفتن و رفتن منه

گریه نکن بزار برم این آخرین راه منه

تمومه .تمومه. بازی دیگه تمومه .

 

نوشته شده توسط سلطان غم در 10:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم بهمن 1385

نظر بدین

بعضی وقتا آدم از کارای خدا تعجب می کنه !چقدر آدما رو متفاوت خلق می کنه .چند وقته خیلی تو فکرم.تو فکر اینکه چرا آدم نمی تونه تنها زندگی کنه .حتما "باید یکی رو دوست داشته باشه .یا یکی دوستش داشته باشه .اونی که فکر می کنی دوست داره خیلی راحت تو چشمات زل می زنه می گه :"قسمت نبود پیش هم باشیم "  " قسمت نبود مال هم باشیم ".اونی که حتی به خوابتم نمی اومد اینقدر واسش مهم باشی زمانی لب باز می کنه و شروع می کنه به ابراز احساسات که دیگه خیلی دیر شده .دیگه توانی برای دوست داشتن و دوباره پابند شدن تو خودت نمی بینی .خیلی رسم عجیبی داره این دنیا .من می خوام اعتماد کنم .این دفعه می خوام بها بدم به دل اونی که می گه به من احتیاج داره و خودمو قانع کنم که همیشه انتخاب آدم اشتباه نمی شه .شاید یه شکست همیشه لازم باشه برای گرفتن تجربه .شاید این دفعه دیگه پشیمون نشدم از اینکه قلبمو با کسی قسمت کنم . 

                                                                           نظر شما چیه ؟درست می گم ؟

نوشته شده توسط سلطان غم در 1:34 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم بهمن 1385

...

زمان به من آموخت که دست دادن معنای رفاقت نیست. بوسیدن قول ماندن نیست و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست.

نوشته شده توسط سلطان غم در 3:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم بهمن 1385

###

امشب خیلی دلم گرفته .خیلی خسته م از این بازیهایی که روزگار در میاره .خیلی سخته ببینی کسی که تا دیروز صدای  نفساش بهت دلگرمی می داد امروز باید واسه نفس کشیدنش به خدا التماس کنی .کسی که تا دیروز باهات بود امروز باید برای یه لحظه کنارش بودن نظر کنی ..دخیل ببندی .شایدم اینا همه ش یه امتحانه .شاید که نه صد در صد .یه امتحانه واسه اینکه قدر تموم لحظه های شادمون رو بدونیم .واسه اینکه با هر لبخندمون یه بارم بگیم خدای من شکرت که دارم چیزای قشنگی می بینم ...  

 "پس دوستای عزیزم هر کدومتون این پست رو می خونید  دعا کنید همه با سربلندی از امتحانشون بیان بیرون"

نوشته شده توسط سلطان غم در 0:53 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم بهمن 1385

نظر یادتون نره بچه ها

اینو برای اونایی می گم که فکر می کنن اینجا آخر خطه و دیگه وقتشه واسه همیشه پیاده بشن .آدما هر چی بزرگتر می شن دلاشون کوچکتر می شه .اونقدر کوچیک که گاهی غصه های تو ش سر ریز می کنه و با خودش خیلی خرابی های دیگه به بار میاره .اما می خوام بگم ما می تونیم یه پیمانه اضافه داشته باشیم که هر وقت غصه هامون در حال سر ریز بود فورا" بریزیم تو اون .حتما" حالا می گین پیمانه اضافه چه صیقه ای دیگه با می گین از کجا گیر بیاریم ؟اون پیمانه رو اونی بهمون می ده که اول خودمون بعد دلمون رو ساخت .همونی که بهمون می گه من از رگ گردنت به تو نزدیکترم یا می گه من تو رو بیشتر از پدر مادرت دوست دارم .آره درست حدس زدین ... پس بیایین به هم قول بدیم از این به بعد دلهایی رو که شکسته می شه به جای اینکه بندازیم دور با این روش بند بزنیم .کافیه فقط چشماتو ببندی و آروم صداش کنی .با هر زبونی که دلت خواست باهاش درد و دل کن .با هر رنگی که دلت خواست  براش بنویس .خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا ... دیدی چقدر آروم شدی حالا ؟

نوشته شده توسط سلطان غم در 0:9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •